حكيم ابوالقاسم فردوسى

42

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

سپردم شما را كلاه و نگين * بدين روى با من مداريد كين مرا با شما نيست ننگ و نبرد * روان را نبايد برين رنجه كرد زمانه نخواهم بازارتان * اگر دور مانم ز ديدارتان جز از كهترى نيست آيين من * مباد آز و گردن كشى دين من چو بشنيد تور از برادر چنين * بابرو ز خشم اندر آورد چنين نيامدش گفتار ايرج پسند * نبد راستى نزد او ارجمند بكرسى بخشم اندر آورد پاى * همى گفت و بر جست هزمان ز جاى يكايك بر آمد ز جاى نشست * گرفت آن گران كرسى زر بدست بزد بر سر خسرو تاج دار * از و خواست ايرج بجان زينهار نيايدت گفت ايچ بيم از خداى * نه شرم از پدر خود همينست راى مكش مر مرا كت سرانجام كار * بپيچاند از خون من كردگار مكن خويشتن را ز مردم كشان * كزين پس نيابى ز من خود نشان بسنده كنم زين جهان گوشهء * بكوشش فراز آورم توشهء به خون برادر چه بندى كمر * چه سوزى دل پير گشته پدر جهان خواستى يافتى خون مريز * مكن با جهاندار يزدان ستيز سخن را چو بشنيد پاسخ نداد * همان گفتن آمد همان سرد باد يكى خنجر آبگون بر كشيد * سراپاى او چادر خون كشيد بدان تيز زهر آبگون خنجرش * همى كرد چاك آن كيانى برش فرود آمد از پاى سرو سهى * گسست آن كمرگاه شاهنشهى دوان خون از آن چهرهء ارغوان * شد آن نامور شهريار جوان جهانا بپرورديش در كنار * و ز آن پس ندادى بجان زينهار نهانى ندانم ترا دوست كيست * بدين آشكارت ببايد گريست سر تاجور ز آن تن پيلوار * بخنجر جدا كرد و برگشت كار بياگند مغزش بمشك و عبير * فرستاد نزد جهان بخش پير چنين گفت كاينت سر آن نياز * كه تاج نياگان به دو گشت باز كنون خواه تاجش ده و خواه تخت * شد آن سايه‌گستر نيازى درخت برفتند باز آن دو بيداد شوم * يكى سوى ترك و يكى سوى روم [ آگاهى يافتن فريدون از كشته شدن ايرج ] فريدون نهاده دو ديده به راه * سپاه و كلاه آرزومند شاه چو هنگام برگشتن شاه بود * پدر زان سخن خود كى آگاه بود همى شاه را تخت پيروزه ساخت * همى تاج را گوهر اندر نشاخت پذيره شدن را بياراستند * مى و رود و رامشگران خواستند تبيره ببردند و پيل از درش * ببستند آذين بهر كشورش بزين اندرون بود شاه و سپاه * يكى گرد تيره بر آمد ز راه هيونى برون آمد از تيره گرد * نشسته برو سوگوارى به درد خروشى بر آورد دل سوگوار * يكى زرّ تابوتش اندر كنار بتابوت زر اندرون پرنيان * نهاده سر ايرج اندر ميان